ماجراهای بچه های انسانی دبیرستان تهذیب

!!!ت تهذیب یعنی تفریح نه

ادامه مطلب

بچه ها مطلب ادامه داره

رمزو میدم به بعضیا هر کی میخواد پی ام بده


رساتی فردا هم مدارس تعطیله ایول خداجون دوست دارم خفن

+ نوشته شده در  90/12/12ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

سوتی1

هوالحق

خیلی وقته وبلاگو آپ نکردم

امروز از اونجایی که بیکارم گفتم فقط سوتی های بچه هارو بنویسم

چون مثل همیشه سرم درد میکنه چیز زیادی یادم نمیاد فقط اونایی که یادمه رو مینویسم

سارا:

سر زنگ دینی خانم ....لا اله الاالله اسم معلماهم یادم نمیاد....آهان حسینی امینی بحث از خواستن شد سارا اصلا حواسش نبود سر کلاسیم داشت میگفت مگه آب ک ی... که بطلبه سریع گفت مگه آب چیزه که اوضاع بدترم شد چند نفری این سوتی رو گرفتنو خندیدن بعد که فهمیدیم همه با هم خندیدیم

فرانک:

سر امتحان ترم اول امتحان بعدیمون علوم اجتماعی بود تو حیاط همش داشتیم میگفتیم زنگ بزنیم حسنی بگیم کم کنه از اول سال که معلم نداشتیم

شاید 20بار گفتیم زنگ بزنیم بهش یهو فرانک گفت حسنی اومده؟مدرسه س؟خوب بریم بهش بگیم دیگه


محیا:سر کلاس سوزنچی ادبیات داشتیم همه شعرو با هم میخوندیم شعر آهنگ داشت محیا داشت واسه خودش میرقصید چشمم افتاد به سوزنچی دیدم نمیدونه بخنده یا عصبانی شه و محیا عین این منگلا همچنان به رقص ضایعش داره ادامه میده بعد که جریان 3شد کلاس رفت رو هوا


جدیدا این خانم گودرزیم زبونش هی میگیره بچه ها حواسشون نیست ولی من عمیقا تو کف حرفایی که گودرزی نمیتونه کامل بزنم....الهی بمیرم خیلی پیر و چروکیده س


راستی چند وقت پیش یک حرکت جالب زدیم...از اونجایی که همه با عمق وجود از آق قالاری متنفریم دنبال نرفتن سر کلاسش بودیم

مخصوصا که با تجربیا ادغام شده بودیم

2هفته پیش یعنی جلسه ی بعد از مشهد مرجان که نبود و دوباره قالاری شروع کرد چرت و پرت گفتن و اینکه از جلسه بعد چندتا از انسانیارو باید اخراج کنم و از این حرفا که حدیث گفت میخواین ما همین الان میریم که قالاری گفت خوشحال میشم و حدیث گفت واسه یک بارمیخوایم خوشحالتون کنیم حدیث جمع کرد رفت بیرون و دنبالش سارا و منو فرانکو فائزه و سمانه و محیا

تجربیا فک نمکیردن ما بریم بیرون کفشون برید اونایی هم که چرت و پرت میگفتن لال مونی گرفتن همین که رسیدیم کلاس خودمون همه جیغ و سوت و هورا که صدا بره اونجا

-------------------------------------------------------------------------------------------

منم که جدیدا حالم از مدرسه بهم میخوره منتظرم فقط اسفند تموم بشه تا بعد عیدم دیگه کم میام مدرسه

چون دیگه نه جو کلاس و پسر بازی های بیش از حد برام جالبه نه اون معلما و ناظمو مدیر مدرسه که امسا زوم کردن رو من و به همه چیم گیر میدن و کلا مدرسه برام زندون شده دلم میخواد به هر بهانه ای که شده نیام مدرسه

خداروشکر که این سال آخری حالم از مدرسه بهم خورد و دیگه دلیلی واسه دلتنگی برای مدرسه ندارم

اینایی هم که مینویسم دارم خودمو خوش میکنم و واسه این که ثبت باشه تا در آیند چیز بدی از مدرسه به یادگار نمونه

به قول رحمانی بای تا های


راستی رحمانیم یک چیز جالب شد سر یک جلسه بدبخت نزدیک خشتکش گچی شده بود انگار همه داشتن اونجارو نگاه میکردن یهو گفت:چیه همتون نگاه میکنین اینجارو گچیه دیگه

وای من سرخ شده بودم حتی نمیتونسم بخندم

یاد فائزه افتادم که سر کلاس رحمانی سرش پایین بود رحمانی گفت گوشیو بذار کنار و فائزه دستشو بالا آورد گفت گوشی نیست که رحمانی خیلی خنده دار بدون اینکه خودش متوجه شه گفت پس چیو داری نگاه میکنی اونجا؟

آخه فائزه داشت خشتکشو نگاه میکرد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/12/12ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

قسمت آخر

راست میگی
باید تنها بود
من حاضرم تنهایی رو بغل کنم اما همچین دوستایی از جنس تقلبی دروغی نداشته باشم
سکوت کنم اما  نذارم کسی دلمو بشکونه
باید سر این کلاس احساساتمو دور بریزم و با همه به ظاهر خوب باشم تو باطنم بهشون بی تفاوت باشم و بشم پر از ادعا مثل خودشون
من که از نامردترین نامردهای دنیا هم اینجوری نامردی ندیده بودم
هر آدم ساده ای فهمید این اکیپ چجوری جوابای خوبی های منو داد
واسه همشون سنگ صبور بودن حلال مشکلات بودن جوابشو با همون دستهای....(محیا جان خودت میدونی)دادن
من که همیشه تنها بودم اما تا حالا تنهایی اینجوری عذابم نداده بود
کاش از همون اول با هیچ کس صمیمی نمیشدم کاش به این حرف اعتقاد داشتم که با دشمنت یجوری رفتار کن شاید یک روز دوستت بشه با دوستت یجوری رفتار کن شاید یک رزو دشمنت بشه
حماقت پشت حماقت
به قول مرجان اینارو بیخیال که ارزش ندارن اونی که ارزش داری خودتی
تک به تک بچه های کلاس ارزش خودشونو نشون دادن
از اونجایی که یک عده حرمت قائل نشدن از این به بعد منم حرمت قائل نیستم
دیگه مرد اون زکیه صبور که خیلی چیزارو میدید و میشنید ولی به روش نمی آورد
اون زکیه با گذشت مرد
دیگه اعصابم نمیکشه واسه این همه خونسردی خودم در مقابل این عده آدما که خر فرضم کردن
اینم قسمت آخر از این نوشته های پر از خیانتو تنهایی و دردو غم و نامردی

+ نوشته شده در  90/09/25ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

کی و چگونه نوشته هایم زشت شد؟

دفتری شبیه خاطراتم را پیش رویم گذاشته ام

میترسم از ورق زدنش

میترسم از خواندنش

من از پی بردن به ذات کثیف برخی انسان ها که درون حیوانی دارند میترسم

من تنها از بدی ها نمیترسم

من از شخصیت احساساتی خودم میترسم

از زود فراموش کردن هایم

از بخشش های بی جایم

از توقعات بیخودم

===============================================

کاش کمی سنگ دل بودم

کاش در میان این همه سیاهی به دنبال سفیدی های خیالی نمیگشتم

در افکار شیرین و رویا پردازی هایم همه اطرافیانم را  انسان هایی کامل و بی نقص همانند فرشته ها نمیپنداشتم

=================================

اما در واقعیت....

من ار رفتن به عمق شخصیت یک سری افراد وحشت دارم

از عقده هایی که بعد از مدت طولانی سر باز میزنند میترسم

از کابوس هایی که با صدای فریاد خودم از آن بیدار میشوم وحشت دارم

از ضمیر ناخودآگاهی که خودشان از آن خبر ندارند و در رفتارشان به طور محسوس بروز میکند میترسم

و دلم میسوزد به جا کسانی که این هارا نمیبینند

======================================================

نوشته های من همان دختر شهر نفرین شده که عاشق زیبایی ها بود کی و چگونه اینطور زشت شد؟

عمق این مسئله چقدر وحشتناک و کریه بود که من نازک دل را اینطور کینه ای و بی رحم کرده است؟

حتما در دلتان میگوئید خودت مسئله را بزرگ کرده ای مسئله ی بی این کوچکی را که اصلا مهم نیست

======================================================

کاش دردهایم رابدانی

دانستن دردهای من و درک کردشان مانند پیمودن جاده ای است که انتها ندارد

=========================================

ار رفتارهای بچگانه اش بگیر تا اخلاق و ذات مزخرفش من را از اطرافیانم بیزار کرده و طعم کلمه خیانت را به من چشانده

تازه توانسته ام شخصیت انسان های عقده ای را بشناسم و درک کنم

==================================

راستی واقعا نوشته های من همان دختر شهر نفرین شده که عاشق زیبایی ها بود کی و چگونه اینطور زشت شد؟

میخواهید بدانید؟

از همان موقعی که.......

====================================

ادامه مطلب جواب سوالمه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/25ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

گلاب گلاب کاشونه تولد محیا جونه.....

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمعارو فوت کن که ۱۰۰سال زنده باشی

امشب شبه ۱۱آذر

 ۱۷ سال پیش همین موقع ها بود که محیا خانم به دنیا اومد

بهتر بگم محیا خانمو خدا به این دنیا هدیه ش کرد

تولدش مبارک

ایشاله ۱۰۰سال اونجوری عمر کنه ک به صلاحشه و خودش دوست داره و به همه آرزوهاش برسه

آقا حیف ک دست نمیشه زد محرمه

===================================

در تمامی این لحظات در تمام این ۱۷ سال چه غریبانه زیستی

چه تنها

چه آرزوهایی که خودت میدانی بر باد رفتند

و برای ادامه این لحظات آرزویی به رنگ قرمز برای عاشق شدنت

آرزویی به رنگ سبز برای زندگانی کردنت از جنس زندگی

آروزیی آبی برای سالمو پاک ماندنت میکنم

بهترین من

و به خدا میسپارمت

به بهترینه بهترین ها

و آرزو میکنم همیشه بهترین بمانی

و از همین جا گونه هایی را میبوسم که دلم برای رنگ سرخشان و گرمایشان تنگ است

ز.صفری انوشه

========================================

ادامه مطلب فقط مختص محیاست با رمزش 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/10ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

بوهایی میشنوم و چیزهایی میبینم کاش تو هم بشنوی و یا ببینی و شاید هم ای کاش نه

به نام خدایی که هر چه دارم از اوست

 

در میان احساست دروغ

ک حتی به صادق ترین آن ها شک کرده ام

گویی همه چیز عادیست

در پشت هر جمعی چیزهای مشکوکی به نظر میرسد

به مثال دیالوگ فیلمها بوی توطئه می آید

اما از دیدگاه من(زکیه)....

چه نام فراموش شده ای

که نمیدانم با تکرارش یاد چه می افتی

بوی عقده هایی می آید که....

همه چیز رنگ باخته

ثانیه هایی با جنس خنده های واقعی بسیار کوتاه شده

بوی توطئه نمی آید بوی خیانت می آید

بوی تعفن آمیز دروغ و ریا می آید

بوی رقابت های ناجوانمردانه می آید

بوی عقدهایی که حالا فرصت سر باز کردن دارند می آید

بوی فراموشی می آید

بوی درک نکردن ها می آید

بوی به راحتی رها کردن ها

بوی تظاهرها

بوی آینده ی کثیف و نفرت آمیز می آید

بوی گذشته ای که در هاله از ناباوری شده می آید

چیزهایی میبینم

از جنس ندیدن ها که نمیبینی

ندیدن هایی که قبلا میدیدی

درونی را میبینم که هیچ کس نمیبیند

نامردی میبینم

نگاه هایی از جنس پیروزی میبینم

تا عمق وجودم میروند تا من را شکست دهند

خدا شکرت برای این درون قوی که هنوز به ظاهر چیزی را بروز نداده

انسان هایی میبینم که حیوانند

درون هایی میبنم مریضند

گاه در سر این کلاس نگاهی میبینم که به من ریشخند میزند

کجای کارم من؟

فقط دیگران بد نیستند زکیه

تو هم سنگ شدی زکیه صفری انوشه

تو هم سخت شدی

تو هم بی رحم شدی

آنقدر سنگ دل که نگرانی هایت را قورت میدهی

بیخیال میشوی تا نکند که غرورت بشکند

بی تابی هایت را با یک فحش از خود دور میکنی

دروغ هارا باور میکنی

میگذاری تا دیگران تو را خر فرض کنند

----------------------------------------------------------------------------

از این به بعدش به زبان عامیانه س که توش همه حقایقو میگم شاید خیلی ها باورشون نشه

ولی توصیه میکنم باور کنن مثل من که دروغ و دیدمو باور نکردم ولی الان اون نیشخند هر روز باعث میشه یه عذاب کل وجودمو بلرزونه

رمز داره

هرکی رمزو میخواد پیغام بذاره رمزو بدم

فقط و فقط به بچه های کلاس میدم

از بچه های کلاسم اگه به کسی ندادم ناراحت نشه چون صلاح نیست

این داستان ادامه دارد.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

باز گشت رفاقت...!

يه مدتي بود سردي اكيپ اذيتم نميكرد...اوايل سال تحصيلي!هيچي واسم مهم نبود...به راحتي حرفامو ميزدم...به راحتي ضايع ميكردم و واسم اهميتي نداشت كه بچه ها از دستم ناراحت ميشدن...خيلي از اين تغييرات من دلخور بودن...ومن خودخواهانه به رفتارهام ادامه دادم...تا اينكه چند روز پيش دلم هواي اكيپ پارسال رو كرد...اكيپي كه خيلي ها چشم ديدنش رو ندارن!!!ديروز وقتي ديدم دستي دستي با رفتارهاي من و سادگي هاي زكيه همه چي داره خراب ميشه بازم بي تفاوت بودم...تااينكه تو كلاس وقتي حالم خوب نبود وخوابيده بودم...چشام بسته بود... صداي شوخي هاي بچه ها رو مي شنيدم...كه يه دفعه مرجان گفت:زكيه به اكيپ ما بيشتر مياد...!!!!بدنم داغ شد...پشت سرش هم زهرا گفت:به گروه ما خوش اومدي!!!وقتي كه از زبون بچه ها هم شنيدم كه زكيه به حرفشون خنديده...با خودم گفتم:امكان نداره...ايني كه منو امر ونهي ميكرد حواسم به اين آدما باشه حالا داره با همينا ادغام ميشه...!!!اين يعني چي؟يعني همون حرفي كه زكيه ميزد؟همون از هم پاشيدگي؟تو جمع ما چرا بايد زكيه ناراحت باشه؟؟؟چرا من يه دفعه چشامو روي همه چي بستم؟؟؟چرا زكيه سهل انگاري كرد تا جايي كه مرجان به خودش اين اجازه رو بده كه اين حرفو بزنه؟؟؟چه اشتباهي كردم كه اينطوري شد؟؟؟مگه من به همه ياد نميدادم كه به راحتي ببخشن؟پس چرا سعي نكردم زكيه رو ببخشم؟مگه ازم عذر خواهي نكرده بود؟چرا انقدر جديدا" زكيه به رفتارهاي ما حساس شده؟چرا فك ميكنه جز اكيپ نبست؟چرا فكر ميكنه ما چيزيو بهش نميگيم؟چرا فكر ميكنه نامه نگاري هاي ما انقدر مهمه كه به خاطرش نياد طرف ما....نامه هايي كه يه مشت چرت وپرت توش مينوشتيم؟؟؟انگار تازه به خودم اومده بودم...تازه فهميدم كه چه آدمي شدم ودارم با اكيپ چيكار ميكنم؟؟؟خيلي حالم منقلب شد...حال وهواي پارسال رخنه كرد تو روحم...يه دفعه متوجه همه چي شدم؟نه...نبايد ميذاشتم به همين راحتي تموم بشه...از كلاس زدم بيرون معلممون دير كرده بود...حديث جلومو گرفت وگفت:ميخوام باهات صحبت كنم محيا!رفتيم تو حياط...گفت:چرا تو وزكيه باهم اينطوري شديد؟تقريبا" همه كلاس ديگه فهميدن!!!!گفتم:نميدونم حديث...نميدونم از چي ناراحته؟يه دفعه همه چي اينطوري شد...به جاي اينكه بياد طرف ما همش مياد طرف اكيپ شما!گفت:خب شما باعث شديد از دستتون ناراحته!ميگه بچه ها اصلا"منو از خودشون نميدونن...نامه نگاري ميكنن همشون ميخونن جز من!تازه فهميدم قضيه چيه؟؟؟!!!گفتم:واسه اين؟؟؟آخه چيز مهمي توش نبودن اون از صبح با ما سرسنگين بود چه ربطي داره؟؟؟گفت:محيا قبول داري ديگه مثل پارسال نيستي؟گفتم:اره...بد بودم بدترم شدم...اما تو ديگه هيچي نگو حديث...!حالم بدتر شد!معلم هم اومد رفتيم سركلاس...خواستم بشم مثل پارسال...با زكيه سعي كردم گرم برخورد كنم...حس كردم اونم كم كم داره با ما گرم ميگيره...رابطه ام رو ميخوام مثل قبل بشه...نميدونم تا چه حد پيش رفتم...از حديث هم متشكرم گاهي اوقات خيلي سعي ميكنه كه منو زكي باز بشيم مثل قبل...حتي بهم گفت:محيا خيلي خوشحالم كه با زكي داري ميشي مثل قبل...!!!(محيا)



+دست منو بگير نترس از سكوت اين قفس...من با توام رفيق من حتي تا آخرين نفس...
+ نوشته شده در  90/08/15ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

من و تو

من چه سخت ظاهر شده ام این روزها که دوستان من را گونه ای دیگر جدا از درونم،من را میپندارند

من همان مونس قدیمی

همان هم صحبت همیشگی

حالا شاید دلقک بی مزه ای بیش نیستم

و شاید اعتمادی در من پیدا نیست که دیگران و دوستانم آن را پیدا کنند

و شاید قلبم آنقدر سنگ شده است که در رفتارم مشهود شده

ولی من هر چه باشم

خاکی یا غیر خاکی

ساده یا پیچیده

غمگین یا شاد

دوست یا دلقک گذرا

هنوز گرد پای دوستانی هستم که من را لایق همدردی میدانند

من اگر تجربه هم ندارم

خوب میدانم 2گوش دارم که شنواست

حتی اگر 2گوش شنوا نداشتم

2چشم دارم و سواد خواندن

و تو دوست من برای هر بهانه ات من دلیل دارم

من برای یاران همان رود پاکم و دوستانم برای من همان آسمان آبی

رابطه ما طبعت است و طبیعی

که هر چیز مصنوعی در آن معلوم است

طبیعت طبیعت است

چه کوه باشی

چه خاک

چه سنگ

هرکدام فایده دارد

انسان هم از طبیعت است

منتهی نام دیگر آن اشرف مخلوقات

تو و من بهتر ا زهرکس معنی این واژه را میدانیم

اشرف مخلوقات

من و تو خوب میداینم در لحظات سخت ابتدائی ترین کار همان صبر است

و بعد فکر کردن درست

مشاوره گرفتن

 حرف زدن

در لحظات سخت غصه خوردنت و تکرار غم ها هیچ گاه چاره ساز نبوده

فدات شم تا اینجا به زبون نوشته های خودم بود از اینجا به بعد به زبون خودمون

درمورد من چی فک میکنی؟

من تو این مدرسه اخلاقم عوض شده تو مدرسه های قبلی همیشه مشاور کلاس بودم

ولی اینجا بچه هاش یخورده.....

خودت میدونی دیگه

همه چی رو مود مسخره بازی و لوس بودنه

شخصیتم تو مدرسه یک چیز جداس

البته فک نکن فقط من اینجوریم ها

تو خودتم اینجوری و شاید خیلی های دیگه همین باشن

ببین یک عده عادت دارن حرفاشون رو راحت میزنن که من با اینجور آدما حال میکنن

بعضیا نه به اصطلاح چس هستن و فک میکنن فقط خودشون غم دارن

البته تو جزو این دسته نیستی ها

بعدشم گل من یک موضوع جدا از موضوع خارج از مدرسه داخل مدرسه است

وقتی یک اکیپ یک مدت با هم دوستن بعد یک فرد جدید میاد تو اکیپ میه استارت مشکل ها که باید تیز باشی تا حلش کنی

باید بیخیال نباشی حساس بشی

رو همه چیز

رو حرفا

نگاه ها

تعادل رو باید حفظ کنی

بحث خارج از مدرسه رو اگه منو لایق دونستی  درخدمتم دربست گلم

بوس

+ نوشته شده در  90/08/13ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

ما فرزندان ایران هستیم قرار ما 13 آبان

من ایمان دارم به که یک دانش آموز ایرانی هستم

من عاشقانه رهبرم را دوست دارم

من دانش آموزی هستم که هیچ گاه رهبر را فدای دولت نمیکنم

نظام را فدای دولت نمیکنم

من خودم را فدای نظام و رهبر میکنم

دولت را فدای رهبر میکنم

من برای تبلیغ خواسته هایم 8سال دفاع مقدسانه را زیر سوال نمیبرم

و مردم را به کشتن نمیدهم

وحدت را به خاطر خودم از بین نمیبرم

من دانش آموز ایرانم و بصیرتی که رهبر مارا به آن دعوت کرد را از یاد نمیبرم

من دانش آموز ایران و بیدی نیستم که با این بادها بلرزم

نسل من ادامه آن نسل داشن آموزی که لانه جاسوسی آمریکا را تسخیر کردن

من ادامه نسل حسین فهمیده ام

درسمان در کتاب ها با سخن امام آغاز میشود

امامی که درتمامی ادیان و ملت ها دوستدار داشت و مورد قبول بود

ایرانی که در کتاب هایش اسطوره دهقان فداکار بود

ایرانی که در کتاب هایش به ما یاد دادند که انقدر ساده و زود باور نباشیم در همان درس زاغک و روباه

ما فرزندان این خاک و بوم هستیم

چه فرقی میکند هخامنشیان یا صفویان

مهم این است که نام ایران همیشه درخشیده

مهم این است که ما همیشه پیروز بودیم و خواهیم بود

پس دانش آموز ایرانی بیا با غیرت هیچ گاه 13 آبان را فراموش نکنیم

روزت مبارک دانش آموز ایرانی

ز.صفری انوشه



+ نوشته شده در  90/08/12ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

چه سخته....

چه سخته که تا 7 شب مدرسه ایم

چه سخته که امسال اسم کنکوری رو ماست

چه سخته که هی بخوایم همش درس بخونیم

چه سخته که انقد درگیریم

چه سخته تحمل نگاه ها آقای قالاری

چه سخته نخندین به حرکات آقا رحمانی

چه سخته بغل نکردن آقای بیغمی وقتی دلت میخواد بهش بگی عاشقشی

چه سخته تحمل غر های خانم سوزنچی

چه سخته مجسمه بودن سر کلاس جهانگیری

چه سخته عین سگ ترسیدن از این خمیر چی که قیافش غلط اندازه

چه سخته جواب گرفتن از یعقوبی

چه سخته بیدار موندن سر کلاس حسینی

چه سخته علاقه مند بودن به درس منطق و فلسفه

چه سخته فهمیدن ریاضی سر کلاس صباغی

چه سخته ابرو ورنداشتن

چه سخته نخوابیدن وقتی که چشمات باز نمیشه

چه سخته انتظار واسه زنگ تفریحه 1ربعه

چه سخته نخندیدن به سوتی معلما

چه سخته در خطر بودن جونم وقتی معلم پشت به کلاسه و من میرقصم و بچه ها میخندن

چه سخته تحمل بچه ها وقتی چس کن برقیشون تو برقه جلو معلم

چه سخته تحمل 20 یار نگا گفتن رحمانی تو یک دقیقه

چه سخته تحمل جیغ های حدیث

چه سخته تحمل آدم فروشی های از رو شوخیه سارا

چه سخته آدامس چپوندن های محیا رو من

چه سخته تف کردن محیا رو بچه ها

چه سخته رفتن یهویی مرجان تو فاز درس

چه سخته چه سخته دیدن غم فائزه وقتی فرانک همیشه پیشش خوابه و فائزه همیشه دبپرس

چه سخته نگاه های پر از شکایت نجمه و فرناز از بچه های اکیپ

چه سخته وقتی هیچ کس هیچ کسو درک نمیکنه

و در آخر چه سخته به این فک کنی که یک روزی همه ی این چه سخته میشه آرزوی همه ما!!!!

ز.صفری انوشه




+ نوشته شده در  90/08/12ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط ز.صفری انوشه  | 

مطالب قدیمی‌تر